چهارشنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۹

همدرد

پشت میز میشینم و بعد از اینکه کامپیوتر رو روشن کردم مثل همیشه یک آهنگ می ذارم
با شروع شدن آهنگ می رم تو فکر. یاد مطلبی میفتم که یکی از دوستام تو وبلاگش نوشته بود:

نمی دانم، پیش آمده تا به حال که خیلی جدی با خودتان بحث کنید و ببینید، واقعا چیز خاصی نیست که بخواهید داشته باشید؟ تلاش آدم ها برای رسیدن به چیزهایی که اسمش را قله می گذارند، برایتان بی معنی باشد!؟

با خودم میگم چرا نشه؟ کاش نمیشد اما در واقع خیلی وقته که اینجورم.

- وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارُ شکست شوق پروازُ نداشت...

اما چرا؟
خیلی راجع بهش فکر کردم؛ شاید نتیجه ی سال ها سرکوب احساسمه؛ از طرف خودم. وقتی دیدم احساساتم یا همون نیازهام برآورده نمیشن سعی کردم خودم خفشون کنم.


- دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت...

حتی بعضی وقتا سعی نکردم ارضاشون کنم؛ چون فکر می کردم تو زندگی همیشه یابد منطقی بود... پس احساسام رو کشتم؛ یکی یکی...
تا اینکه یه روز به خودم اومدم و دیدم اون چیزایی که همه از داشتنشون خوشحالن و اگه ندارن آرزوی به دست آوردنش رو می کنن، بود و نبودشون واسم فرقی نداره.

- اما لحظه ای رسید لحظه ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید...

ترانه که به اینجا می رسه، آرزو می کنم جای اون پرنده بودم، یکم امید، یکم هراس...
کاش نقطه ی روشنی می دیدم و پر می گرفتم...
با بی حوصلگی کامپیوتر رو خاموش می کنم
فقط قسمت اولشو دوس دارم، خوب همدردی می کنه...

0 نظرات: