سه‌شنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

ما هم انسانیم

واقعا چرا انسان ها یکدیگر را درک نمی کنند
خود من! آیا در حق کسی بدی نکردم؟ می دانم که خیلی ظلم کرده ام آن هم به کسانی که بهترین کارها را برایم کرده اند
خسته شده ام
خدایا می بینی؟؟ زندگی از آنکه می خواستم پیچیده تر است! کل مفهوم زندگی را می گویم...
می بینی؟ آن چیزی است که می خواستی؟؟؟؟؟

خدایا من هم انسانم....


یکشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۰

سال خون...

هفته های اول مهر است... این زنگ، انشاء داریم...

معلم نامم را صدا می زند... برای خواندن انشاء... دفترم را بر می دارم و از صندلی آخر کلاس به سمت تخته سیاه می روم

با چشمانی پر از اشک معلم را نگاه می کنم که با خودکار چیزی در دفتر حضور و غیاب می نویسد... به کلاس نگاه می کنم، هم کلاسی هایم همه منظم پشت میزهایشان نشسته اند

نفس عمیقی می کشم و با دستانی لرزان دفترم را باز می کنم و در جلو صورتم می گیرم

موضوع انشا: تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟

بغض گلویم را گرفته، سرفه ای می کنم و خطخطی های دفترم را نگاه می کنم...

دفترم خط کشی ندارد... بارها معلم مرا برای همین تنبیه کرده...

از خط کش متنفرم... یادم می آید بارها گردن دستانم را تیغ تند همین خط کش زده است...

صدا را صاف می کنم...

من انشاء ننوشتم اما خواستم بگویم این تابستان من به همراه خانواده ام به هیچ کجای این سرزمین، که همه جایش سرای من است، نرفته ایم...

تابستان امسال من نه درس خواندم نه کتاب نه فیلم دیدم نه بازی کردم

معلم سرش را از روی لیستش بر می دارد و به من نگاه می کند، از روی صندلی بلند می شود و به طرفم می آید...

- مدادت را بده ، تا همینجا بس است. نمره ات را می دهم...



فقط به معلم نگاه می کنم... سرم را بالا می آورم و می بینم معلم دست بر ریش هایش می کشد و مداد را از دستانم چنگ می زند

با عصبانیت مداد مشکی را بر صفحه ی بی گناه دفتر فشار می دهد.

به چهره ام نگاه می کند: باز که خط کشی نکردی؟؟

چیزی نمی گویم، اشکهایم را پنهان می کنم و در دل به همه ی خط کش ها و خط کشی ها و معلم ها فحش می دهم...

ذغال مداد، دیگر تحمل ایستادگی دفتر را ندارد، می شکند. معلم عصبانی سقلمه ای به من می زند : مدادت را بتراش و برگرد تا نمره ات را بدهم...

تمام دنیا درونم آتش می گیرد... او می خندد... دستانم مداد را فشار می دهد

پاهایم سست شده است...به سمت میز می روم، دوستانم مرا تماشا می کنند

دوست دارم مثل کیفم خودم را زیر میز پنهان کنم... دستانم می لرزد... تراش را بر می دارم...

مداد را با غضب در آن فرو می کنم، مداد را در تراش می چرخانم، چند دور... محکم...

نوک مداد باز می شکند... مداد را آنقدر می تراشم که دستانم درد می گیرد... مداد را تا ته می تراشم... دستانم به تراش گره خورده... انگشتانم را می تراشم... خون در کلاس فواره می زند... دوستانم تماشا می کنند و معلم می خندد... انگشت سبابه دست راستم را تراشیدم... خون از انگشتم می چکد...

معلم نگاهم می کند...

- بیا اینجا.. عیب ندارد...

من می ترسم... زبان خشک شده ام در دهان بازم گیر کرده

پنجره کلاس باز است.. فکری به سرم می زند، بالهایم را باز می کنم و از پنجره به بیرون می پرم... به شدت بال می زنم و اوج می گیرم...

خط خون بر روی زمین مسیر حرکتم را نشان می دهد...

پرواز می کنم و به تابستان می روم...

بر روی مدرسه چرخی می زنم و فرود می آیم...

صندوق های سفید و عده ای که صف کشیده اند

همه با انگشتانی خونین و تراشی در دست

چند نفری هم با من می رسند... همه بالهایشان را جمع کرده اند

من هم در آخر صف می ایستم

کسانی که کارشان را انجام داده اند با انگشتان خونین از مدرسه خارج می شوند

نوبت به من می رسد...

برگه ای را با انگشت خونین مهر می کنم ... درون صندوق می اندازم...



معلم از راه می رسد ... صف تمام شده است... قطره های خشک شده ی خون بر روی آسفالت را لگد می کند و به صندوق می رسد

صندوق را تکان می دهد... خون از صندوق می چکد...

در صندوق را باز می کند و به سمت زمین تکانش می دهد... دو تاس به روی زمین خونی می غلطند...

اشکهایم را پنهان می کنم...

معلم بازی را شروع می کند...

بالهایم را می گشایم ... دوباره اوج می گیرم ... به سالهای گذشته می روم...

می خواهم بازی را ادامه دهم...

با برادرانم و هم محله ای هایم بر روی آسفالت خونین می نشینیم... تفنگ های بازی مان را بر می داریم.

معلم دوان دوان به ما می رسد

اسلحه ای از جیبش در می آورد... به سمت ما نشانه می گیرد ...

ما هم به او نشانه می گیریم... اما انگشتان خورد شده و تراشیده ی ما نمی توانند ماشه را بکِشند...

او شلیک می کند... تیرهای او از جنس ترقه های قرمز ما نیستند...

تیرش بر قلب من اثر می کند... درد امانم نمی دهد، نبضم به شماره می افتد... همه جا قرمز شده... بردرانم مرا تماشا می کنند...

چشمانم را می بندم... دیگر اثری از درد نیست... گویی بازی ما تمام شده و باید به خانه برگردیم...

قلبم دوباره شروع به تپیدن می کند...



به خود می آیم...

دفترم را در دستام می فشارم... سرم را بالا می آورم ، معلم داد می زند: باز هم که خط کشی نکردی...

به سمت میزش می رود خط کشی می آورد و مثل پاسبان ها به نشانه ی قدرت بر دست چپش می زند...

- دستت را بالا بگیر

امتناع می کنم، دستم را به زور بالا می گیرد و خط کش را بالای سرش می برد

دوستانم تماشا می کنند... چشمانم را می بندم و در دل به تمام خط کش ها و خط کشی ها و معلم ها فحش می دهم





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهام گرفته شده از آهنگ سال خون شاهین نجفی

یکشنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۱۰

خوشبختی...

ای کاش بزرگترین خوشبختی مان دیدن لبخندی بود بر لبان دوستی و بدترین عذابمان شنیدن خبر خشکی گلدان خانه مادربزرگ...

جمعه ۲۷ اوت ۲۰۱۰

Atheist

نمی دونم چرا یه جورایی اعتقادم رو به همه چی دارم از دست میدم! منظورم موضوعات معنویِ ! البته می دونم یه چیزایی...
فکر کنم نتیجه ی اینه که از بچگی می خواستم واسه همه چی یه دلیل معقول پیدا کنم. یه دلیل تو دنیای فیزیکی و قانون مند!

پنجشنبه ۲۴ ژوئن ۲۰۱۰

شیراز

اینجا شیراز است، جایی که پنج سال اخیر عمرم را در آن سپری کردم... خاطراتی دارم از اینجا، خوب و بد...
امروز قراره با یکی از بروبچ قدیم به نام م.کیوان بریم چرخی بزنیم... به یاد گذشته ها!
این ترمای آخر میزان گشت و گذار ما هم کم شده بود(به اپسیلن رسیده بود)، دل و دماغی واسمون نمونده تو این شهر

دوشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۰

فقط يك سوال

از مورسو تا امير مهناي دغابي چقدر راه است؟

یکشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۱۰

زندگی عرصه ی یکتای هنرمندی ماست

تو این چند روز چه قدر مردهای خوبی رو از دست دادیم ... بنفشه خواه، ملک مطیعی، جهان و ...
و در دانشگاه خودمون آقای کاظمی....
این مرام روزگاره....